X
تبلیغات
زولا

درختان اطراف چشمه دهکده

تاریخ : چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 20:31

نزدیک به ده درخت اطراف چشمه را احاطه کرده بودند و یک درخت ازگیل (کنوس)درست بالای  چشمه بود که آب از زیر آن در می آمد مردم در شب جمعه زیر آن درخت فانوس روشن می کردند و به آن پارچه می بستند تا حاجتشان را بگیرند ،این موضوع هم برای نسل ما راز آلود بود که بعدا فلسفه آن را درک کردیم ،درختان دیگر هم کاربرد خاص دیگه ای داشتند یادم می آید هر وقت گرمای هوا ادامه پیدا می کرد من و پسر عموم از طرف مادر بزرگم به واسطه زنان محله ماموریت داشتیم بر تنه درختان اطراف چشمه میخ آهنی بکوبیم تا  چشمه ناراحت بشه  و هوا بارانی شود این هم از راز آلود ترین مسایل آنزمان نسل ما بود و مجددا با باران طولانی آن میخ ها را بیرون بیاوریم تا هوا آفتابی شود از قضا بعضی اوقات این اتفاق می افتاد و باعث تعجب ما می شد البته الان آن درختان وجود ندارند اما در خاطرات ما جولان می دهند و یاد سادگی و خلوص پیر مردان و پیر زنانی که اکنون نیستند هم احساس ما را تلطیف می کند ......تا بعد

پاییز دهکده خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 05:21

شبی از دهکده

تاریخ : یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 22:59

(شب - داخلی - خانه گلی )رختخواب پهن شده ما هم آماده خواب می شویم فانوس را بر میدارم و به دستشویی کنار خانه میروم از مادرم می خواهم مواظب من باشه ،با تمام این سفارشات چندین بار مادرم را صدا میزنم تا نترسم و در برگشت هم با شتاب می آیم تا ترسم را مخفی کنم آنزمان تمام داستانهای شبانه پدر مادر بزرگها یک طرفش به جن وپری ختم می شد واین خود عامل مهمی بود برای ترس نسل ما ، به رختخواب فرو میروم فانوس کنار درب نورافشانی می کند ،قاب چوبی پنجره در تاریکی شب ،هنگام خواب برای نسل ما مثل پرده سینما رویایی بود در تاریکی بیرون آن چه چیزها که نمی دیدیم انواع جن پری ،غول ،خرس و.... بیشتر مواقع خیالپردازی ماچنان اوج می گرفت که از ترس سرمان را زیر لحاف مخفی می کردیم تا دیگر پنجره که قاب خیالپردازی ما شده بود را نبینیم ،صبح با سرو صدای زنان دهکده که برای بردن آب به  چشمه بزرگ داماش می آمدند بیدار می شوم .(صبح - خارجی - حیاط خانه گلی)روی بالکن به دیوار تکیه داده ام و به چشمه که نردیک خانه ما هست چشم دوخته ام (این همان چشمه ای هست که اکنون آب آن شهرت جهانی پیدا کرده) معمولا اول صبح خیلی شلوغ بود چون هم برای بردن آب می آمدند هم برای شستن ظروف شب مانده ،صدای پرندگان اهلی هم ( اردک ،غاز،بوقلمون،خروس )به جای خود شنیدنی بود مردم داماش آنوقتها با بانگ خروس بیدار می شدند زیرا بیشتر خانه ها ساعت نداشت ،مادرم با دو دبه آب در دست و تشتی هم بر سر(ظروف شسته شده) وارد حیاط خانه می شود با کلمات منو نوازش می کند ، مادر: "پسرم  برو سر چشمه سر و صورتتو بشور بیا صبحانه بخوریم " و یک بوسه به صورتم میزند . من هم دمپایی قرمزم را می پوشم روانه چشمه می شوم آنزمان یکی از موضوعات حیرت انگیز نسل ما زنانی بودند که درون آب بسیار سرد چشمه ساعتها کار میکردند وکک شان هم نمی گزید

کباب دهکده خاطرات

تاریخ : یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 01:47

کباب داماش

غروب دهکده خاطرات

تاریخ : جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 20:18

ملاقات با دهکده خاطرات و مادرم

تاریخ : جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 20:00

امروز به دهکده خاطرات سرزدم وجالب بود که بعد از نوشتن این وبلاگ حس دیگه ای داشتم انگار بیشتر دوست داشتم آنجا بمانم با حس بهتری مناظرش را نگاه کنم و دلم برای آن روزها بیشتر تنگ شده بود آن مه زیبا که قبلا تو نوشته هام گفته بودم باز هم  دور دهکده را محاصره کرده بود با بارش روزهای گذشته چمن های جدید در اطراف دهکده چشم انداز زیبایی درست کرده بودند و شما مخملی از چمن را حس می کردی کبابی ها هم بوی کباب راه انداخته بودند به کلبه مان پیش مادرم رفتم حالا دیگه چین های صورتش نشان از فرارسیدن دوران پیری را به من اعلام می کرد طبق معمول روبوسی و خوشامد و خوشحالی مادرم که پسر بزرگش را بعد از  یک ماه دو باره دیده است(بی وفا پسر) . گردو و فندق باغ را در طبقی پیش من می گذارد و یکی یکی می شکند و با دستان چروکیده اما با احساسش در دستان من می گذارد تا پسرش تناول کند وبقیه را هم تحفه سفر م می کند برای نو ه ها و عروسش . در مسیر برگشت به فکر فرو می روم که من! چه کرده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آن روزها

تاریخ : پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 09:18

داماش برای نسل ما پر از خاطره است شاید بتوان گفت اوج شادکامی داماش را نسل ما تجربه کرد با فعالیت معدن سنگرود مردم منطقه به رفاه مناسبی رسیدند و این مصادف شد با کودکی و نوجوانی نسل ما .....نسل قبلی ما که بواسطه اقتصاد سنتی می بایست در بخش کشاورزی یدی در کنار پدر و مادر کار می کردند مشغول کار در معدن شدند و فرزندان آنها که نسل ما باشد یک مرتبه با مظاهر مدرنیته به واسطه رفت و آمد به معدن روبرو شد !!..  مجله  روزنامه امکانات ورزشی  تلویزیون  یخچال سینما  و اینچنین بود که ...... من عاشق هنر هفتم (سینما)شدم ... و به قول امیر کبیر من تربیت یافته سینما توگرافم از  سوم ابتدایی در معدن سنگرود سینما رفتم و چنان روی من تاثیر گذاشت که مسیر تربیت خودم را مدیون سینما می دانم چون افق دید منو به زندگی عوض کرد اکنون وقتی از معدن رد می شم و ساختمان خراب دو سینمای معدن را می بینم اشگم جاری می شود .یک روز به محل سینمای شماره دو رفتم دیدم شده آغل گوسفندان جدی گریه کردم و تمام صحنه فیلم های دیده شده در ذهن من مرور شد  و باور کنید حس می کردم من واقعا دارم فیلم می بینم .

زمستان دهکده خاطرات

تاریخ : پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 08:47

تابستان دهکده خاطرات

تاریخ : پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 08:40

منظره غروب دهکده

تاریخ : چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 03:03

.......( روز - خارجی - غروب داماش ) روی تپه روبروی کلبه گلیمان نشسته ام مه ای آرام آرام خودش را مهمان دهکده می کند حیوانات اهلی ( گاو - گوسفند ) دارند وارد روستا میشوند ویک مرتبه صدای این حیوانات مثل بمبی در دهکده منفجر میشود چون لحظه دیدار با گوساله ها و بره هاشون فرا رسیده همه صداهای دهکده محو می شوند وفقط صدای طبیعت ودیگر هیچ....(چقدر دلم تنگ آن زمانهاست ) چند لحظه بعد آرامش و منظره ای زیباتر... تمام زنان دهکده چمباتمه کنار گاوها نشسته و با فشار انگشتان شیر را از پستان گاو به درون ظرف مسی(چیری ) روانه می کنند و حالا این صدا فضای دهکده را تسخیر کرده چه آهنگ دل انگیزی انگار دارای یک هارمونی خاصی است و بعد نوبت گوساله هاست تا تتمه شیر مادر را نوش جان کنند ...روستا به تاریکی فرو رفته من روانه کلبه مان می شوم ....( شب - داخلی - کلبه )دیگی روی سه پایه و زیرش هم آتش و وسط اتاق گرد سوز نفتی با نور افشانی زردش حس غریبی رو بیدار می کنه مادرم با ملاقه چوبی درون یک پیاله برایم شیر می ریزد سفره نون را باز میکند .مادر:" قربونت نون را ریز کن توی شیر بخور برو زود بخواب تا زود بیدار شی بریم گرزنه چاک پیش دایی اینا "من هم همین کارو می کردم (بچه همان بچه های قدیم)حالا دیگه نوبت سگهای محله هست تا از محله پاسداری کنند و هر از گاهی با پارس خود آژیر خطربکشند جالبه پدر بزرگم با نوع پارس تشخیص می داد که سگ با چه موجودی روبرو هست حتی نوع حیوان تعقیب شده توسط سگ را هم می گفت .....

لبخند و دیگر هیچ

تاریخ : چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 02:42

داماش دهکده خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 08:11

غروب

تاریخ : سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 07:10

یاد غروب دل انگیز دهکده توریستی داماش بخیر در بلند ترین نقطه تپه روبروی کلبه  

 ییلاقی مان می نشستم . در این هنگام مه هم مهمان دهکده می شد و دامها هم از چرا برمی گشتند من چقدر دلم برای دیدن دو باره این صحنه ها تنگ شده چقدر آدمهاش ساده و زلال بودند همه  منو تحسین می کردند پیر مردها و پیر زنهایی که دیگه نیستند اما هنوز تاثیر تحسین هاشون  در من هست بعضی ها که پسر نداشتند منو پسرشون می دونستند و با دیدن من فرق سرم را می بوسیدند .

دهکده

تاریخ : سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 06:35

سلام عزیزان و طبیعت دوستان ٫ در ارتفاعات البرز غربی در ۷ کیلومتری شهر جیرنده شهرستان رودبار زیتون منطقه خوش آب وهوایی وجود دارد که از گذشته های دور ییلاق نشین مردم جیرنده بوده است با آب و هوای کاملا طبیعی . وقتی شما در شبهای تابستان قصد ماندن در این دهکده را دارید حتما باید با لباس کامل و پتوی گرم این تصمیم را عملی کنید جنگلی انبوه از درختان راش از جنوب شرقی این روستا شروع می شود و تا شمال غربی آن را محاصره می کند بوته های خودرو قبل از شروع جنگل اطراف روستا را محاصره کرده اند داماش غروب های بیاد ماندنی دارد در فصل بهار و تابستان اغلب روزها مه ای زیبا داماش را محاصره می کند و یک فضای بیادماندنی را در ذهن ها به یادگار می گذارد. 

الغرض ما از دوران کودکی و نوجوانی در کو له بارمان  خاطراتی از این دهکده داریم که می خواهیم آنها را در اینجا به شب نشینی بگذاریم و دلتنگی کنیم برای    ؛ آن روزها ؛