X
تبلیغات
رایتل

ملاقات با دهکده خاطرات و مادرم

تاریخ : جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 20:00

امروز به دهکده خاطرات سرزدم وجالب بود که بعد از نوشتن این وبلاگ حس دیگه ای داشتم انگار بیشتر دوست داشتم آنجا بمانم با حس بهتری مناظرش را نگاه کنم و دلم برای آن روزها بیشتر تنگ شده بود آن مه زیبا که قبلا تو نوشته هام گفته بودم باز هم  دور دهکده را محاصره کرده بود با بارش روزهای گذشته چمن های جدید در اطراف دهکده چشم انداز زیبایی درست کرده بودند و شما مخملی از چمن را حس می کردی کبابی ها هم بوی کباب راه انداخته بودند به کلبه مان پیش مادرم رفتم حالا دیگه چین های صورتش نشان از فرارسیدن دوران پیری را به من اعلام می کرد طبق معمول روبوسی و خوشامد و خوشحالی مادرم که پسر بزرگش را بعد از  یک ماه دو باره دیده است(بی وفا پسر) . گردو و فندق باغ را در طبقی پیش من می گذارد و یکی یکی می شکند و با دستان چروکیده اما با احساسش در دستان من می گذارد تا پسرش تناول کند وبقیه را هم تحفه سفر م می کند برای نو ه ها و عروسش . در مسیر برگشت به فکر فرو می روم که من! چه کرده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرات (2)
بعد یک ماه هم حتما واسه خوردن گردو و فندوقا رفته بودید دیگهبقیشم بردید؟؟! پس سفرتون به قصد غارتم بوده
دوست خوبم:
رفتم - خوردم - بردم !!! ... و همین مرا به فکر فرو برده بود
چرافکرمیکنیدبایدکاری ویاحرکتی خاص برای عزیزترین مادرانجام بدید؟اون توهمون سادگی شمارونظاره میکنه وشماهم تواین اوج طرح ونقش بهش فکرمیکنید.به نظرتون همین زیبانیست؟!برداشتن کلمه هابرای بیان هراحساسی کارسختیه پس بهتره عجله خرج نکنیم.مادر بیتوقع محبت میکنه وفرزندخوب بیمنت اون روپاسخ میده.یعنی باز چیزی هست که مونده باشه؟! به امیداینکه بیشترپاسخ محبتهای خالص مادرروبدیم.موفق باشیدوستبروجذاب چون داماش.
دوست خوبم:
بی ریاترین محبت را فقط در وجود مادر می توان یافت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد