X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

فوتبال پیشکسوتان دهکده خاطرات

تاریخ : شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 16:19

دربی دهکده خاطرات

تاریخ : شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 10:52

بعد از سال های پر خاطره و با شکوه فوتبالی دهکده خاطرات ، نسل ما کمتر همدیگر را یکجا ملاقات کرده بود اما این اتفاق در جمعه گذشته ودر یک روز رویایی به وقوع پیوست با دعوت از تیم پیشکسوتان میانکوشک ؛ دو رقیب دیرینه داماش و میانکوشک در مقابل هم صف آرایی کردند البته این بار در قالب پیشکسوتان، چه روز رویایی! دل تو دل قدیمی ها نبود در چهره همه یک نوستالوژی غریبی نمایان بود دوستان قدیمی همدیگر را یکی یکی در آغوش می گرفتند بعضی ها هم تلاش میکردند بغض خود را مخفی کنند و با چشمانی خیس به گوشه ای از زمین پناه ببرند،سنگین وزن ترین پیشکسوت دهکده (جناب آرش هاشمی محبوب ترین بازیکن نسل ما بود که شوت های به یاد ماندنی و دریبل های ریزش هنوز در خاطره ها مانده ) آرام آرام با چشمانی خیس روی خط کناره های زمین قرار گرفت لحظه ای مکث کرد و سپس با بوسیدن زمین و لبخند همیشگی اش به سمت ما آمد و ما نیز وظیفه گرم کردن قبل از بازی پیشکسوتان را به ایشان سپردیم ، لحظه ای دیگر پدر علیرضا جهانبخش لژیونر دهکده در باشگاه های هلند با پیراهن تیم لیگ برتری داماش و شماره 30 وارد زمین شد تا نشان دهد دلش برای پسرش تنگ شده این حرکت او همه را به یاد علیرضا انداخت تا مورد تشویق قرار گیرد.....دهیار دهکده داور این بازی بود او با سوت خود دو تیم را به وسط زمین فرا خواند این بار بازار چاق سلامتی در وسط زمین داغ شد تیم پیشکسوتان میانکوشک هم حال و هوایش کمتر از ما نبود آنها نیز لحظه به لحظه احساسی مشترک با ما را تجربه میکردند و غرق در خاطرات گذشته خود بودند، بازی با سوت داور و در زیر مه به یاد ماندنی دهکده شروع شد،،،، چیزی که جالب به نظر میرسید بازیکنان با همان استیل گذشته خود بازی می کردند اما به قول دوستان سینمایی حرکات شان اسلوموشن شده بود ، دقیقه بیست بازی با یک پاس عمقی توسط آرش هاشمی شهریار در موقعیت گل قرار گرفت و اولین گل بازی با حرکت همیشگی آن زمانها شکل گرفت، هر چه به آخر نیمه اول نزدیک می شدیم تعداد بیشتری در خواست تعویض داشتند گل دوم بازی هم توسط رحیم جهانبخش پدر علیرضا به ثمر رسید البته تماشاچیان به طنز می گفتند که گل توسط پیراهن علیرضا به ثمر رسیده !!!!نیمه اول با سه گل پیشکسوتان دهکده به پایان رسید و در نیمه دوم هم دو گل ردوبدل شد که گل چهارم دهکده با یک حرکت روتین همیشگی دو بازیکن به یاد ماندنی و تکنیکی سالهای دور دهکده خاطرات  بهزاد و شهریار به ثمر رسید؛ تنها گل میانکوشک هم زیبا بود و در یک شروع مجدد از پشت محوطه جریمه با شوت زیبایی توپ به کنج دروازه نشست...در پایان بازی هم همه درخواست ادامه چنین برنامه هایی را داشتند ما نیز لبیک گفتیم.....تا بعد

 

درختان راش دهکده خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 07:14

یک روز در دهکده خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 15:05

دلم هوای دهکده کرده بود و تصمیم داشتم جایی از دهکده را انتخاب کنم که سالها نرفته ام از جیرنده به سوی دهکده خاطرات حرکت کردیم اهل بیت هم با ما همراه بودند در آخرین پیچ ورودی دهکده اتومبیل را پارک می کنیم و میزنیم به جنگل ؛خدای من !!جنگل انبوه و صدای پای آب ؛به سختی از بین بوته ها و جنگل رد می شویم حالا رودخانه کوچکی را می بینیم که خرامان از بین سایه درختان به سمت دهکده روان هست تصمیم میگیریم به عمق جنگل بزنیم و برسیم به دهکده ؛هومن (فرزند بزرگ)را متقاعد می کنیم برگردد و با اتومبیل خود را به دهکده برساند تا ما(همسر و مادرش همراه با هوتن) از طریق راه پیاده قدیم راهی دهکده شویم راه قدیم در زیر درختان محو شده و به راحتی نمی توان از آن گذشت ؛ میوه های جنگلی هم در اطراف ما خودنمایی می کنند مصمم هستیم تا راهی را که سالهاست نرفته ایم برویم و تجدید خاطره کنیم با آن دوران با شکوه ؛به هر طرف نگاه می کنم از آن خاطره ای میزند بیرون ؛ غرق نوستالوژی می شوم حالا به پشت چشمه معروف آب معدنی دهکده میرسیم که محل گردش و ورزش دوران نوجوانی ام بود لحظه ای خودم را در قامت نوجوانی که مشغول ورزش و دویدن هست می بینم ؛ به سمت راست برمی گردم درختان سر به فلک کشیده راش و بعد صخره سنگی گمگاه که زمانی برای گذشتگان ما تقدس داشت ؛ تمام دوستان آن دوران در حال رژه رفتن در ذهن من هستند( رضا؛ امان الله؛ مهدی ؛ فتح الله؛کاظم ؛ علی و.......) با نبود بعضی از این دوستان غم غریبی را تجربه می کنم!به سمت شیب ورودی دهکده می رویم حالا همسایه های فدیمی تک تک به ذهنم می آیند چشمام خیس می شود با صدای هوتن به خودم میایم و دستش را میگیرم وارد دهکده می شویم ... مادرم را می بینم که مشغول کار هست با لبخند فرشته گون و همیشگی اش از ما استقبال می کند دست در دست مادر وارد حیاط خانه پدری مان می شویم .....نان ؛کره محلی ؛چای ؛ عصرانه ماست بعد کمی گردش در دهکده به سمت جیرنده حرکت می کنیم اما من همچنان نگران پیری مادر و زحمت های طاقت فرسایش هستم .....تا بعد