<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>دهکده خاطرات (داماش)</title>
		<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com</link>
		<description> با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>کوچ به سبک دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/17/post-50/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s3.picofile.com/file/7373913866/1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 6 May 2012 00:03:30 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=50</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/17/post-50/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کوچ بهاره به دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/12/post-49/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#009900&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;این وقت&amp;nbsp;سال که می شد مادرامون کم کم آماده می شدند تا دامها را کوچ دهند به دهکده خاطرات چقدر&amp;nbsp;خانه ها دلگیر می&amp;nbsp;شد بدون حضور مادر&amp;nbsp;چه بسا عده ای در این گیر و دار ترک تحصیل میکردند و تعداد زیادی هم دچار افت تحصیلی می شدند کسی هم نبود به فکر این کودکان معصوم و آینده آنها باشد اقتصاد سنتی چه استعدادهایی را بر باد نداد!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#009900&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;تا پایان امتحانات خرداد باید صبر میکردیم بزرگترها هم برای ترسوندن ما هشدار می دادند که اگر تجدید بشید ییلاق بی ییلاق ما هم به عشق دهکده خاطرات و طبیعت زیبایش چه بلا که سر درس نمیاوردیم بعد از آخرین امتحان و جشن کتاب سوزان شوق پرواز به سمت دهکده در ما لبریز بود و بال بال میزدیم اما باید صبر میکردیم تا بابا از معدن ذغال سنگ برگردد و ما را همراهی کند پشت نیسان و حرکت به سمت دهکده خاطرات&amp;nbsp;عشق آنروزهای نسل ما بود هر چه به دهکده نزدیک تر می شدیم سکوت ما عمیق تر می شد و نوستالوژی سال قبل در ما موج میزد به دو راهی دوسلان که میرسیدیم مه معروف و همیشگی دهکده را احاطه کرده بود و مخمل سبزه ها هم دیوانه کننده بود درختان جنگل راش اطراف دهکده با غرور به ما لبخند میزدند و خیر مقدم می گفتند حالا دیگه وسط دهکده هستیم نیسان آرام آرام توقف میکرد&amp;nbsp; پیاده شدن ما و غرق شدن در هوای لطیف دهکده و طبیعت زیبای آن تا پایان تابستان (دلم خیلی برای آنروزها تنگ شده)&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Georgia&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#009900&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&amp;nbsp;تا بعد....&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 1 May 2012 00:56:16 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=49</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/12/post-49/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رویش اولین گلها در دهکده</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/01/post-48/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7360086127/IMG_1645.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 14:16:38 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=48</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/02/01/post-48/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>سیزده بدر در دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/01/30/post-47/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;تعطیلات عید به سر آمد به واسطه آب معدنی داماش حالا دیگه زمستانها&amp;nbsp; راه دهکده خاطرات بسته نیست تصمیم گرفتیم آخرین روز تعطیلات عید را به ملاقات دهکده برویم تا سیزده را آنجا سپری کنیم لذا با اهل بیت به سمت دهکده حرکت کردیم سکوت دهکده لذت بخش بود خیلی ها آمده بودند وقتی به جنگل درختان بی برگ نگاه می کردی برف زمستانه جنگل را سفید پوش کرده بود صدای پای آب چشمه از ورودی دهکده به گوش میرسید استقبال دهکده جالب نبود انگار گله مند بود که&amp;nbsp;زمستان کجا بودید شاید هوای سرد این حسو به ما منتقل می کرد از غفلت خانواده استفاده کردم و تنهایی شروع به قدم زدن کردم تا حس بهتری از طبیعت را تجربه کنم خاطرات گذشته در ذهنم مثل فیلمی مرور میشد قهرمانهای این فیلم هم کسانی بودند که حالا نیستند اما در ذهن من رد پایشان هست لحظه ای چشمانم خیس شد با دیدن هر کلبه ای به یاد تمام ساکنان آن از گذشته تا حال می افتادم اما چهره قدیمی ترها شاداب تر به نظر میرسید!(شاید ذهن من دچار خطا شده بود ) امانه نسل های گذشته انگار شاداب تر بودند صدای پسرم رشته افکارم را پاره می کند (: بابا رفتی تو حس گذشته دهکده خاطرات؟) راست میگفت&amp;nbsp;من غرق در گذشته بودم . از&amp;nbsp;زمان تولد وبلاگ دهکده خاطرات بیشتر فامیل و دوستان داماش را به نام دهکده خاطرات می شناسند . بعدازظهر سرمای گزنده ای داشت ما هم کم کم با دهکده خداحافظی کردیم دهکده هم انگار می گفت به امید دیدار باز به ما سر بزنید!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 14:54:46 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=47</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1391/01/30/post-47/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>استقبال از بهار دهکده</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/12/26/post-45/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7360102468/IMG_1642.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 16 Mar 2012 22:56:23 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=45</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/12/26/post-45/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پیش عید دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/12/19/post-43/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;آن سالها نزدیکی های عید در دهکده خاطرات چه شور و غوغایی بود مادر بزرگها آماده می شدند تا برای سفره هفت سین سمنو درست کنند چه سمنویی که لذت خوردنش هنوز فراموشمان نشده یکی از مادر بزرگها به عنوان سرگروه بود&amp;nbsp;و به&amp;nbsp;کار سمنو پزان دهکده نظارت می کرد بر اساس نوبت محله به محله در روزهای مختلف این وظیفه را به درستی انجام می داد .&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;این موقع سبزه ها هم دانه پاشی می شد و بیاد ماندنی ترین سبزه را با لنگه جورابی که به دور یک بطری شیشه ای کشیده می شد درست می کردند البته با سبزه تازه عدس بسیار چشم نواز بود وبرای ما راز آلود.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;اسکناس عیدی ما هم که بیشتر دو تومانی بود بعد شد پنج تومانی این موقع ها با دستان چروکیده اما با احساس مادر وپدر بزرگها میرفت لای قرآن٫ لباس های عید ما هم درون صندوق چوبی جا خوش کرده بود و منتظر روز عید بود ما هم روزی چند بار آنها را ورانداز می کردیم تا لذت داشتنش را بیشتر حس کنیم.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;اما یک موضوع دلگیرمان میکرد مشق های کمر شکن تعطیلات عید٫ آن سالها&amp;nbsp;این موضوع یکی از نگرانی های عمده&amp;nbsp; نسل ما در هنگام عید بود که لذت عید دیدنی&amp;nbsp;و تعطیلات&amp;nbsp;طولانی ما را کاهش می داد&amp;nbsp;ولی &amp;nbsp;عاقبت با همکاری بزرگترها یه جوری سر همش میکردیم........تا بعد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 9 Mar 2012 00:18:27 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=43</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/12/19/post-43/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زمستان دهکده سکوت و دیگر هیچ</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/11/10/post-42/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7273489030/COPY_135.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 21:45:11 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=42</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/11/10/post-42/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زمستان دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/27/post-41/</link>
					<description>&lt;h1 align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آنروزها زمستان دهکده خاطرات حال و هوای خاص خودشو داشت مردم در درون تونلی از برف رفت و آمد می کردند ارتفاع برف به بالای دو متر می رسید بخاری هیزمی (در تابستان ها هیزمش را فراهم می کردند) و گرمای مطبوعش&amp;nbsp;چقدر دلنشین بود&amp;nbsp;مخصوصا زمانهایی که دود آن خانه را پر میکرد جوراب پشمی ٫ دستکش پشمی که توسط مادر بزرگ بافته می شد همراه با&amp;nbsp;کفش های پلاستیکی شادان پور مغازه مرحوم بابا خان نوروزی لذت برف بازی را دو چندان می کرد در کنار آن گندم برشته همراه با گردو و کشمش هم سرمای زمستان را قابل تحمل می کرد(&amp;nbsp;نسل ما چقدر غرق طبیعت بود)&amp;nbsp;&amp;nbsp;تعطیلی مدارس و اسکی روی برف هم یادش به خیر .&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/h1&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;مردم شبها نگران حمله گرگها به آغل گوسفندان بودند&amp;nbsp;گاها هم این اتفاق می افتاد و خسارت سنگینی هم به اهالی دهکده خاطرات وارد می شد اما باز هم زندگی ادامه داشت و سخت کوشی و دیگر هیچ.......وزش باد و ریزش برف از درختان را نگفتم&amp;nbsp;&amp;nbsp; تماشای این صحنه مخصوصا اگر نزدیک درخت باشی شما را دچار خلسه می کنه ٫خوب کافیه توصیف زمستان دهکده هنوز ادامه داره منتظر باش &lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 06:56:34 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=41</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/27/post-41/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>برف دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/18/post-40/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7240202147/COPY_151.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 8 Jan 2012 09:37:28 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=40</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/18/post-40/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ماه محرم در دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/10/post-39/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;در دوران کودکی&amp;nbsp;ماه محرم و عزاداری مردم دهکده برای ما راز آلود بود دو مداح قدیمی دهکده (مرحومان ملا خلیل و ملا کاسی)با مرثیه خوانی در مسجد نزدیک خانه مان نسل ما را به فکر فرو می بردند تما شای زنجیر زنی و سینه زنی پدران مان لذت خاص خودش را داشت اما ما هم بی کار نمی نشستیم محرم تمام می شد نسل ما به تقلید از بزرگترها وسایل صوتی (ظرف روغن ۵کیلویی به جای بلند گو&amp;nbsp;٬ چند متر نخ به جای سیم ٬تکه ای چوب به جای میکروفون ) را آماده می کرد و دسته ای علف بلند هم به جای زنجیر تهیه می شد سپس در مراتع اطراف دهکده دسته تشکیل می دادیم مرثیه های یاد گرفته شده را می خواندیم و با زنجیر خودمان (علف بلند )بر دوش خود می کوبیدیم&amp;nbsp; تعدادی درب قوطی های&amp;nbsp;رو غن را&amp;nbsp;هم تهیه میکردیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;و آنها را به هم میزدیم تا سنج هم داشته باشیم این کاررا آنقدر ادامه می دادیم تاکاملا خسته بشیم٬&amp;nbsp;یعنی ما دهه دوم محرم را عزاداری می کردیم ٬ بزرگان دهکده هم با دیدن ما لبخند می زدند و از کنار ما رد می شدند ٬گاهی وقت ها هم با رنگی شدن لباس صدای مادر&amp;nbsp; بلند می شد ٬ جالبه از بین کودکانی که مرثیه خوانی می کردند تعدادی در بزرگسالی هم مداح خوبی از آب در آمدند .......&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 06:49:58 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=39</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/10/post-39/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>گردوی کوچه باغ یادها</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/03/post-38/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7222922682/COPY_893.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 05:26:37 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=38</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/03/post-38/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کوچه باغ یادها</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/01/post-37/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#660066&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;پاییز که می شد یک موضوع دلتنگی ما رو از دهکده خاطرات کمتر می کرد و آن گردش در کوچه باغهای جیرنده بود . باغداران بعد از برداشت محصولات باغی(پاییز کردن) درب باغ ها را سخاوتمندانه باز می گذاشتن تا باقیمانده محصولات هم به دیگران برسه ( پساچینه) گردو لذت خاص خودش را داشت چون تنها محصولی بود که زیاد باقیمانده داشت ما هم چند چوب (تلزمه)تهیه میکردیم پیراهن ها را درون شلوار قرار می دادیم و کمر بند ها را محکم می بستیم تا گردوهای پیدا شده را توی پیراهن مان بریزیم . درخت های گردو ارتفاع زیادی داشتند اول کاملا درخت را ور انداز می کردیم&amp;nbsp;سپس گردو هایی که به چشم ما میخورد&amp;nbsp;را با چوبهایمان از راه دور نشانه میرفتیم ریزش گردو از آسمان و دویدن ما به سوی آنها و پیدا کردن گردوهای مخفی شده در زیر برگهای پاییزی و لذت بردن از این تلاش یکی از خاطرات مشترک نسل ماست!!!{ گاهی دلم برای رفتن به( پساچینه )خیلی تنگ می شود}وقتی خسته می شدیم&amp;nbsp; در کوچه باغها که بواسطه انبوه درختان &amp;nbsp;آسمان دیده نمی شد جمع میشدیم و پیراهن هامون را از شلوار میکشدیم بیرون و گردوهامون رو میریختیم زمین تا شمارش کنیم (هر ده عدد یک دست بودیا همان فال )&amp;nbsp;سپس دوباره&amp;nbsp;درون پیراهن میریختیم و راهی خانه می شدیم و به تعداد گردوهای روز قبلمان اضافه می کردیم.....واین تلاش روزها ادامه داشت تا زمستان فرا میرسید........بای&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 01:41:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=37</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/10/01/post-37/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نمایشنامه اسارت ۱۳۶۳</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/09/12/post-36/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7201492682/mehregan10.jpg&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 3 Dec 2011 00:25:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=36</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/09/12/post-36/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دهکده خاطرات و یاد شهید نجف پور</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/09/02/post-35/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;آنروزها فکر میکردیم زندگی ابدیست٬ همیشه در دهکده خواهیم بود اما اکنون می بینیم چه زود دیر میشود و روزهایی خواهد رسید که دهکده هست اما ما نیستیم این تلنگر از اواخر نو جوانی ما را به خود آورد چون عده ای از دوستان و هم دوره ای های ما هجرت را شروع کردند و ما هاج واج موندیم که زندگی ابدی نیست یارانی چون شهید بزرگوارامان الله نجف پور هم کلاسی و هم بازی ما در تیم فوتبال دهکده ٬ ما با هم در دوران نوجوانی خاطرات مشترک زیادی داشتیم٬رمان های بزرگ جهان را خواندیم و تحلیل کردیم عطش مطالعه ما سیری ناپذیر بود خوراک ما حل جدول بود و عصرها هم فوتبال ٬ کتاب انسان کامل استاد مطهری ما را تکان داد روزها با هم از شاخص های انسان کامل در آن بحث کردیم و چه زیبا تحلیل می کرد٬آن شهید بزرگوار معدن ایده های جدید بود ٬ یادم می آید نشریات جدولی از دست ما عاصی بودند حتی در حال قدم زدن در دهکده هم جدول حل می کردیم و لذت میبردیم ٬ حدود یک سال قبل از شهادتش با هم نمایش تآتری را در جیرنده کار کردیم که با استقبال زیاد مردم روبرو شد&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt; در پست بعدی عکسی از نمایش این تآتر را خواهم گذاشت .....یادش گرامی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 11:21:30 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=35</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/09/02/post-35/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>به یاد بهار دهکده خاطرات</title>
					<link>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/08/24/post-34/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7184111391/IMG_1783.jpg&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 21:53:21 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.damash-ziba.blogsky.com/Comments.bs?PostID=34</comments>
          <author>ضرغام مهرگانفرد</author>
          <guid>http://www.damash-ziba.blogsky.com/1390/08/24/post-34/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

