روزی روزگاری دهکده خاطرات

تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391 در ساعت 03:36

امروز قرار بود به پیشنهاد برادر کوچکترم همه برادران و تنها خواهرم به یاد دوران کودکی همراه پدر و مادر در دهکده خاطرات کنار هم باشیم و آن خاطرات را زنده کنیم پیشنهاد قشنگی بود من منتظر نتیجه و هماهنگی او بودم اما افسوس که عملی نشد!! چقدر زیبا بود برگردیم به اون دوران من از شب قبل حس عجیبی داشتم تمام خاطرات به ذهنم هجوم آورده بودند اما یکی از آنها بیشتر ذهن مرا قلقلک میداد : غروب دهکده ماموریت پیدا میکردیم برای شتشوی پاها و دست صورت مهمان چشمه باشیم بعضی وقتها دیرتر از بازی برمیگشتیم اما مادر قانون را نمی شکست فانوس را دستمان می داد و ما را روانه چشمه میکرد تا ضمن شستن خود آب خنکی هم برای شام بیاوریم بین راه از درون گیاهان بلند رد میشدیم که ترسناک بود انواع موجودات خیالی را در ذهن تصویر سازی میکردیم حتی از سایه خودمان هم میترسیدیم کوچکترها هم به پاهای بزرگترها می چسبیدن تا ترسشان را کاهش دهند گاهی اوقات دوستانمان هم بین راه خود را درون گیاهان مخفی میکردند و هنگامی که از کنارشان میگذشتیم با سر و صدا وحشت ما را دو چندان میکردند.  تا برگردیم سفره شام آماده بود نون محلی و شیر تازه ( زیر چراغ گردسوز) نان ریز شده درون شیر چه لذتی داشت به خصوص آخرین لقمه آن سر کشیدن ریزه های نون همراه آخرین قطرات شیر فراموش نشدنیست ....یا علی  

کوچ به سبک دهکده خاطرات

تاریخ : یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391 در ساعت 00:03

کوچ بهاره به دهکده خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1391 در ساعت 00:56

این وقت سال که می شد مادرامون کم کم آماده می شدند تا دامها را کوچ دهند به دهکده خاطرات چقدر خانه ها دلگیر می شد بدون حضور مادر چه بسا عده ای در این گیر و دار ترک تحصیل میکردند و تعداد زیادی هم دچار افت تحصیلی می شدند کسی هم نبود به فکر این کودکان معصوم و آینده آنها باشد اقتصاد سنتی چه استعدادهایی را بر باد نداد! تا پایان امتحانات خرداد باید صبر میکردیم بزرگترها هم برای ترسوندن ما هشدار می دادند که اگر تجدید بشید ییلاق بی ییلاق ما هم به عشق دهکده خاطرات و طبیعت زیبایش چه بلا که سر درس نمیاوردیم بعد از آخرین امتحان و جشن کتاب سوزان شوق پرواز به سمت دهکده در ما لبریز بود و بال بال میزدیم اما باید صبر میکردیم تا بابا از معدن ذغال سنگ برگردد و ما را همراهی کند پشت نیسان و حرکت به سمت دهکده خاطرات عشق آنروزهای نسل ما بود هر چه به دهکده نزدیک تر می شدیم سکوت ما عمیق تر می شد و نوستالوژی سال قبل در ما موج میزد به دو راهی دوسلان که میرسیدیم مه معروف و همیشگی دهکده را احاطه کرده بود و مخمل سبزه ها هم دیوانه کننده بود درختان جنگل راش اطراف دهکده با غرور به ما لبخند میزدند و خیر مقدم می گفتند حالا دیگه وسط دهکده هستیم نیسان آرام آرام توقف میکرد  پیاده شدن ما و غرق شدن در هوای لطیف دهکده و طبیعت زیبای آن تا پایان تابستان (دلم خیلی برای آنروزها تنگ شده) تا بعد....

رویش اولین گلها در دهکده

تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1391 در ساعت 14:16